راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

تولد 1 سال و 11 ماهگی رامیلا جون

  تولدت مبارک عزیز دلم قربونت برم امروز هم رسید من هم چون خیلی سرم شلوغه و درگیر امتحاناتم هستم نتونستم خیلی بهت رسیدگی داشته باشم این روزها خیلی خیلی شیرین تر از قبل صحبت میکنی و کارهایی که انجام میدی خیلی جالب شدن و کنجکاوی هایی که میکنی خیلی قشنگ هستند. از اونجایی که امروز تولد 23 ماهگیت بود من امروز امتحانم خیلی خوب دادم یه جورایی شارژ شدم به خاطر اینکه برنامه ای هم برای تولدت نداشتیم تصمیم گرفتیم که من و بابایی ببریمت قلعه سحر آمیز ( که میشه گفت یک سرزمین بازی است و هر طبقه اش یک وسیله بازی وجود داره  که به درد گروه سنی های مختلف میخوره ) و یکمی تفریح کنیم, راستش واقعاً خوش گذشت رام...
17 بهمن 1390

گردش چند روزه

     اين روزها حسابي به ما خوش گذشت و بعد از اين همه شلوغي و درس و كتاب و كار، اين چند روز يه جورايي ميشه گفت مرخصي و تفريح اجباري بود هر چند شبها دير ميخوابيديم و صبح هم زود بيدار ميشديم ولي روي هم رفته خيلي خوش گذشت و خوب بود، روز سه شنبه ما از سر كار برگشتيم خونه و بعد از اينكه غذا رو خورديم و شروع كرديم به مرتب كردن و گردگيري و جارو زدن چون قرار بود مامانا و عمه ندا و عمو نيماي راميلا بيان خونه ما به خاطر همين حسابي خودمون رو مشغول كرديم البته من از روزهاي قبل هم خونه رو جارو زده بودم و هم گردگيري كرده بودم ولي از اونجايي كه خاك دست از سر ما بر نمي داره و ساعتي روي وسايل خونه ميشينه يعني اگه...
8 بهمن 1390

دکتر رفتن رامیلا

  روز شنبه بعد ١/٥ ماه ( یکماه و نیم ) آخر رامیلا رو تونستیم ببریم دکتر که صورتش رو دکتر ببینه و نظرش رو بده از اونجایی که آقای دکتر تشریف برده بودن خارج از کشور , ما روز شنبه بعد از اینکه از سر کار برگشتیم با مطب دکتر تماس گرفتیم و بهمون نوبت ساعت 8:30 شب رو داد ما هم تا کارهامونو انجام دادیم و بعدش راه افتادیم رفتیم مطب نشستیم تا نوبتمون بشه که تقریباً یه 2 ساعتی شد و جاتون خالی رامیلا خانم هم حسابی مطب رو گذاشت روی سرش حسابی همه رو مشغول کردو همه مراجعه کنندگان هم سرگرم شدن حسابی به کارها و حرف زدن رامیلا خندیدن تازه این وسط با یکی و دو تا از مراجعه کنندگان دوست شد و با هم یکمی بازی کردن . خلاصه نوبت ما شد و رفتیم سراغ دکتر رامیلا...
3 بهمن 1390

ماجراهاي بامزه اي از راميلا

  اين روزها راميلا جونم خيلي خيلي بامزه صحبت ميكنه قربونت برم خيلي خيلي ناز شدي و خيلي خيلي قشنگ صحبت مي كني خانم شدي ديگه وروجك كوچولوي مامان ، بعضي وقتها وقتي ميشينم فكر ميكنم ميگم كي بزرگ شدي يا چقدر زود بزرگ شدي، خيلي خوشحالم كه زود بزرگ شدي و خيلي خوشحالم از اينكه خداي مهربون يك فرشته ناز و باهوش رو بهم هديه كرده .  قربونش برم كارهاشو و حرفهاش خيلي خيلي جالب شده،  از حرفهايي كه ميزنه و تا اونجايي كه خاطرم است ميگه : من خوشگلم، عزيزمي، دخترمي، خوشگل شدم، عشقمي، آي آب يو، دوستت دارم، اين كلماتي است كه مرتب تكرار ميكنه يا با خودش حرف ميزنه بعضي وقتها هم ميبينم كه مياد و دور و و...
1 بهمن 1390

تولد بابا اتا

  يكي ديگه از مناسبتهاي كه در دي ماه وجود داشتو قبلاً راجبش صحبت كرده بودم ، 25/10/90 تولد همسر عزيزم بود كه گذشت و من نتونستم به خاطر گرفتاريهام بيامو خبر رو بدم و تو وبلاگ پست جديد بزارم .                عزيزم تولدت مبارك انشاءا... كه هزار ساله شي و در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي كنيم.   بابايي اتا جونم تولدت مبارك .                                 دوستت دارم&n...
28 دی 1390

تفريــــــــــح

  ميخوام براي فرشته كوچولوي نازم داستان هاي اين چند روزه رو تعريف كنم كه چه كارهايي انجام داديم و كجاها رفتيم . از اونجا شروع شد كه روز چهارشنبه عمو ميران و خاله لييلا برنامه چيدن كه برن آبادان سمت خونه عمو راميار اينا كه دور هم باشند و از اونجا هم برن هنديجان يكمي تاب بخورن و حال و هوايي عوض كنن بعد به ما خبر دادن كه بياين با ما بريمو دور هم باشيم ولي از اونجايي كه ماماني درس و كلاس داشتو نمي تونست بره گفتم كه نميشه بعد اونها هم كه رفتن، از اونجا هم همه اسرار كه بياينو كلاس جمعه ات رو نرو و ............... خلاصه من هم كه ديدم تو و بابايي حسابي گناه داريدو خسته شديد دلم براتون سوختو گفتم باشه ما هم بريم سمت بچه ها به خاطر...
26 دی 1390